<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>حریم دل</title>
		<link>https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>تویی که نمی‌شناختمت..</title>
			<link>https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/تویی-که-نمی-شناختمت-1</link>
			<pubDate>23:10:00 +0430 دوشنبه، 31 فروردین 1405</pubDate>			<dc:creator>محرم اسرار</dc:creator>
			<category domain="main">معرفت دینی</category>
<category domain="alt">جهاد و شهادت</category>			<guid isPermaLink="false">1856361@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;«بِسمِ رَبِّ الشُّهداءِ وَ الصِّدیقین»&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;   🕊به خیال خودم الفبای زندگی را با درس و کتاب در مدرسه به بچه‌های پاک و معصوم یاد می‌دادم؛ تصویر قایقی روی دریایِ آبیِ صفحه‌ی کاغذی مرا به صدای موجهای کوچک و آرام بخش ذهن دعوت کرد، جایی که من بودم و بچه‌ها سوار بر قایقی کوچک، در میان دریایی بی‌کران و آبی رنگ، صدای پرندگانی که کمی بالاتر از آبیِ دریا به پرواز درآمده بودند و در جستجوی چیزی، گاهی شتابان سر به زیر آب دریا می‌بردند و گاهی بال بال زنان گوشه‌ای از قایق آرام می‌نشستند انگار که با قایق خیلی وقت بود آشنا بودند..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;  🕊ناگهان موجی آمد و پرنده‌ای که روی لبه‌ی قایق نشسته بود، زودتر از رسیدن موج به قایق، از روی قایق پرواز کنان به سوی آسمان بلند شد صدای بالهایش مرا از خیالم بیرون کرد&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;  🕊 پرنده‌ی خیالم روی دیوار همسایه نشست، بسویش دویدم اما دیگر دیر شده بود و او پرواز کنان راهی آسمان شده بود..😔&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;  🕊 و من هنوز قدمی جابجا نشده بودم که خبر آمد از دریا، از ناوِ دنا، از او که در همسایگی ما بود اما نمی‌شناختمش😔&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;  🕊 &lt;strong&gt;&lt;em&gt;مادرش را دیدم آرام مثل دریایِ خیالم&amp;#8230;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; 🕊 از فرزند شهیدش گفت از زمان تولد تا شهادتش&amp;#8230; از نورانیتش و شهید گونه بودنش&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt; 🕊 از اینکه در بدو تولد نور چهره‌اش، عاقبت بخیری‌اش را نوید داده بود..&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; 🕊 از اینکه در اوج مشغله‌های کار و زندگی، پرستاری از پدر و عیادت از مادر و رسیدگی به امور والدین را مهمترین وظیفه‌ برای عاقبت به خیر شدن می‌دانست..&lt;em&gt;&lt;strong&gt;از اینکه عشق شهید به امیرالمؤمنین علی علیه السلام چنان بود که تاریخ زخمی شدن و شهادت شهید همزمان شد با شب ضربت خوردن و شب شهادت حضرت؛ و این نهایت عشق به مولا در نحوه‌ی شهادتش به خوبی نمایان شد.&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; 🕊 از زمانی گفت که در اوج سختیهای جنگ، حتی یک بار از سختی و محدودیتهای شرایطش شکایت نکرد، بلکه همواره شاکر خداوند بود و اهل خانه را به صبر و اسنقامت فرا می‌خواند..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;🕊 گویا هنوز عطر و بوی حضوری، فراتر از آن جسم مادی‌اش در خانه‌ی پدری‌ به مشام می‌رسید. &lt;strong&gt;&lt;em&gt;«وَ لا تَحسَبَنَّ الذینَ فی سبیلِ اللهِ أمواتاً بَل أحیاءٌ&amp;#8230;»&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;  &lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;  😔و من دیر فهمیدم، درس حقیقی زندگی را هیچوقت نمی‌توان در لابلای کتابهای کاغذی به بچه های معصوم دیکته کرد..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;  😔دیر فهمیدم که در همسایگی ما کسی بود که زندگی را زندگی کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;  دیر فهمیدم اما فهمیدم و حالا افتخار می‌کنم که پروازش مرا از خواب و خیال بیرون کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;  نه تنها من، بلکه یک ایران افتخار می‌کند که شیرمردانی اینچنینی، زندگی را معنا کردند و نام ایران را سربلند.🌹&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#شهدای_ناو_دنا   #ناو_دنا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#جنگ_ایران_آمریکا &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#شهادت_بچه_ها_ی_مدرسه_ی_میناب&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#خبر_مدرسه_ی_میناب&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#خلیج_فارس #خلیج_فارس_ایران&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#آموزش_تعطیل_نیست&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/تویی-که-نمی-شناختمت-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><strong>«بِسمِ رَبِّ الشُّهداءِ وَ الصِّدیقین»</strong></p>
<p>   🕊به خیال خودم الفبای زندگی را با درس و کتاب در مدرسه به بچه‌های پاک و معصوم یاد می‌دادم؛ تصویر قایقی روی دریایِ آبیِ صفحه‌ی کاغذی مرا به صدای موجهای کوچک و آرام بخش ذهن دعوت کرد، جایی که من بودم و بچه‌ها سوار بر قایقی کوچک، در میان دریایی بی‌کران و آبی رنگ، صدای پرندگانی که کمی بالاتر از آبیِ دریا به پرواز درآمده بودند و در جستجوی چیزی، گاهی شتابان سر به زیر آب دریا می‌بردند و گاهی بال بال زنان گوشه‌ای از قایق آرام می‌نشستند انگار که با قایق خیلی وقت بود آشنا بودند..</p>
<p>  🕊ناگهان موجی آمد و پرنده‌ای که روی لبه‌ی قایق نشسته بود، زودتر از رسیدن موج به قایق، از روی قایق پرواز کنان به سوی آسمان بلند شد صدای بالهایش مرا از خیالم بیرون کرد&#8230;</p>
<p>  🕊 پرنده‌ی خیالم روی دیوار همسایه نشست، بسویش دویدم اما دیگر دیر شده بود و او پرواز کنان راهی آسمان شده بود..😔</p>
<p>  🕊 و من هنوز قدمی جابجا نشده بودم که خبر آمد از دریا، از ناوِ دنا، از او که در همسایگی ما بود اما نمی‌شناختمش😔</p>
<p>  🕊 <strong><em>مادرش را دیدم آرام مثل دریایِ خیالم&#8230;</em></strong></p>
<p> 🕊 از فرزند شهیدش گفت از زمان تولد تا شهادتش&#8230; از نورانیتش و شهید گونه بودنش</p>
<p><strong><em> 🕊 از اینکه در بدو تولد نور چهره‌اش، عاقبت بخیری‌اش را نوید داده بود..</em></strong></p>
<p> 🕊 از اینکه در اوج مشغله‌های کار و زندگی، پرستاری از پدر و عیادت از مادر و رسیدگی به امور والدین را مهمترین وظیفه‌ برای عاقبت به خیر شدن می‌دانست..<em><strong>از اینکه عشق شهید به امیرالمؤمنین علی علیه السلام چنان بود که تاریخ زخمی شدن و شهادت شهید همزمان شد با شب ضربت خوردن و شب شهادت حضرت؛ و این نهایت عشق به مولا در نحوه‌ی شهادتش به خوبی نمایان شد.</strong></em></p>
<p> 🕊 از زمانی گفت که در اوج سختیهای جنگ، حتی یک بار از سختی و محدودیتهای شرایطش شکایت نکرد، بلکه همواره شاکر خداوند بود و اهل خانه را به صبر و اسنقامت فرا می‌خواند..</p>
<p>🕊 گویا هنوز عطر و بوی حضوری، فراتر از آن جسم مادی‌اش در خانه‌ی پدری‌ به مشام می‌رسید. <strong><em>«وَ لا تَحسَبَنَّ الذینَ فی سبیلِ اللهِ أمواتاً بَل أحیاءٌ&#8230;»</em></strong></p>
<p><strong><em>  </em></strong></p>
<p>  😔و من دیر فهمیدم، درس حقیقی زندگی را هیچوقت نمی‌توان در لابلای کتابهای کاغذی به بچه های معصوم دیکته کرد..</p>
<p>  😔دیر فهمیدم که در همسایگی ما کسی بود که زندگی را زندگی کرد.</p>
<p>  دیر فهمیدم اما فهمیدم و حالا افتخار می‌کنم که پروازش مرا از خواب و خیال بیرون کرد.</p>
<p>  نه تنها من، بلکه یک ایران افتخار می‌کند که شیرمردانی اینچنینی، زندگی را معنا کردند و نام ایران را سربلند.🌹</p>
<p> </p>
<p>#شهدای_ناو_دنا   #ناو_دنا</p>
<p>#جنگ_ایران_آمریکا </p>
<p>#شهادت_بچه_ها_ی_مدرسه_ی_میناب</p>
<p>#خبر_مدرسه_ی_میناب</p>
<p>#خلیج_فارس #خلیج_فارس_ایران</p>
<p>#آموزش_تعطیل_نیست</p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/تویی-که-نمی-شناختمت-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/تویی-که-نمی-شناختمت-1#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1856361</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>عاشقانه های معنوی</title>
			<link>https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/عاشقانه-های-معنوی</link>
			<pubDate>19:15:00 +0330 یکشنبه، 15 آبان 1401</pubDate>			<dc:creator>محرم اسرار</dc:creator>
			<category domain="main">معرفت دینی</category>			<guid isPermaLink="false">1530152@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;em&gt;  اینقدر دلم ساکت به غم نشسته بود که دلم به حال دلم سوخت از شدت سکوتِ دردناک در تب غمش&amp;#8230;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;em&gt;  رفتم پای منبر دلم نشستم گفتم دردهایت بگو خودم برای شنیدنش گوش می شوم&amp;#8230; &lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;em&gt;  بغضش ترکید و صدای هقهقش بالا رفت. چشمه ای از راز دلم باز شد و روی سکوی گونه ها جاری شد..&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;em&gt;_ با خودم گفتم به گمانم این همان است که دلم در تب غمش می سوزد، انگار دلم این نجوا را شنید&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;em&gt;هقهقش بیصدا شد و کمی بعد از سکوت گفت: تو چه میدانی که درد عشق چیست؟! &lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;em&gt;_گفتم چیزهایی از عشق شنیده ام همین مقدار میدانم که عشق زمانی درد دارد که عاشق از معشوق خود دور افتد&amp;#8230;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;em&gt;+گفت این همه ی غم عشق نیست.. &lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;em&gt;_گفتم بگو تا من هم بدانم&amp;#8230; &lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;em&gt;+گفت درد آنجایی ست که ندیده عاشق می شوی و گمان میکنی معشوق تو را نمی خواهد و به بارگاهش راهت نمیدهد و هر بار که خواستنش را فریاد میزنی اما اندکی بعد خسته می شوی میروی دنبال زندگیت تا راهی به دل معشوقت بیابی یا بتوانی فراموشش کنی&amp;#8230;  گاهی اینقدر این چرخه خواستن و خسته شدن را طی میکنی که نا امید می شوی یادت میرود چه چیزی می خواستی&amp;#8230; &lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;em&gt;در همین حوالی ناامیدی، معشوق به تو پیغامی میفرستد ولی تو دیگر آن عاشق نیستی که شور و شوقی داشته باشی،  و اصلا دیگر توان رفتن و خواستنش را نداری، اما معشوق تو را شرمنده می کند با پای خودش می آید و دست دلت را می گیرد با خودش می برد و هدیه ای به تو می دهد از جنس نور و تو تا ابد نمی توانی جبران کنی&amp;#8230;  برای همیشه شرمنده اینچنین معشوقی می شوی.. و از اینهمه شوق وصف نشدنی از محبتش باید تا ابد چشمه های جاری بر سکوی گونه هایت جریان داشته باشد&amp;#8230; این چشمه های جاری را کسی درک نمیکند نمیداند در کدام لحظه اینها از سر شوق می آیند و کدامین لحظه از سر شرمندگی و ناتوانی جبران محبتهای معشوق&amp;#8230; &lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;em&gt;_ کمی به فکر فرو رفتم و تصدیق کردم و راهی جز تاییدش نداشتم اما نتوانستم برایش کاری هم انجام دهم تا این بارِ سنگین از دلم را سبک کنم&amp;#8230;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;em&gt;_ یادم آمد چقدر من چشم و گوشم بسته بودم که وصالش را ندیده و صدایش را نشنیده بودم&amp;#8230; &lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;em&gt; آنجایی که مرا دعوت میکرد &lt;strong&gt;«أُدعُوني أستَجِب لَکُم..»&lt;/strong&gt; یا این جمله معروف &lt;strong&gt;«فَٱذکُرُوني أذکُرکُم&amp;#8230;»&lt;/strong&gt; چقدر غافل و ناسپاس بودم&amp;#8230; و حالا نگرانم که نکند جزء «&lt;strong&gt;صُمٌ بُکمٌ عُمیٌ&amp;#8230;&lt;/strong&gt;» بوده باشم که خسرانی جز این نیست&amp;#8230; &lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;em&gt;و همین تلنگری شد تا بار دیگر تکیه گاهم را پیدا کنم و با کلام خودش از شر هر شیطان رانده شده ای به خودش پناه ببرم &lt;strong&gt;«أعُوذُ بالله مِن الشَّیطانِ الرَّجیم». &lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;em&gt; &lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;em&gt;  &lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/عاشقانه-های-معنوی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p><em>  اینقدر دلم ساکت به غم نشسته بود که دلم به حال دلم سوخت از شدت سکوتِ دردناک در تب غمش&#8230;</em></p>
<p> </p>
<p><em>  رفتم پای منبر دلم نشستم گفتم دردهایت بگو خودم برای شنیدنش گوش می شوم&#8230; </em></p>
<p> </p>
<p><em>  بغضش ترکید و صدای هقهقش بالا رفت. چشمه ای از راز دلم باز شد و روی سکوی گونه ها جاری شد..</em></p>
<p> </p>
<p><em>_ با خودم گفتم به گمانم این همان است که دلم در تب غمش می سوزد، انگار دلم این نجوا را شنید</em></p>
<p> </p>
<p><em>هقهقش بیصدا شد و کمی بعد از سکوت گفت: تو چه میدانی که درد عشق چیست؟! </em></p>
<p> </p>
<p><em>_گفتم چیزهایی از عشق شنیده ام همین مقدار میدانم که عشق زمانی درد دارد که عاشق از معشوق خود دور افتد&#8230;</em></p>
<p> </p>
<p><em>+گفت این همه ی غم عشق نیست.. </em></p>
<p> </p>
<p><em>_گفتم بگو تا من هم بدانم&#8230; </em></p>
<p> </p>
<p><em>+گفت درد آنجایی ست که ندیده عاشق می شوی و گمان میکنی معشوق تو را نمی خواهد و به بارگاهش راهت نمیدهد و هر بار که خواستنش را فریاد میزنی اما اندکی بعد خسته می شوی میروی دنبال زندگیت تا راهی به دل معشوقت بیابی یا بتوانی فراموشش کنی&#8230;  گاهی اینقدر این چرخه خواستن و خسته شدن را طی میکنی که نا امید می شوی یادت میرود چه چیزی می خواستی&#8230; </em></p>
<p><em>در همین حوالی ناامیدی، معشوق به تو پیغامی میفرستد ولی تو دیگر آن عاشق نیستی که شور و شوقی داشته باشی،  و اصلا دیگر توان رفتن و خواستنش را نداری، اما معشوق تو را شرمنده می کند با پای خودش می آید و دست دلت را می گیرد با خودش می برد و هدیه ای به تو می دهد از جنس نور و تو تا ابد نمی توانی جبران کنی&#8230;  برای همیشه شرمنده اینچنین معشوقی می شوی.. و از اینهمه شوق وصف نشدنی از محبتش باید تا ابد چشمه های جاری بر سکوی گونه هایت جریان داشته باشد&#8230; این چشمه های جاری را کسی درک نمیکند نمیداند در کدام لحظه اینها از سر شوق می آیند و کدامین لحظه از سر شرمندگی و ناتوانی جبران محبتهای معشوق&#8230; </em></p>
<p> </p>
<p><em>_ کمی به فکر فرو رفتم و تصدیق کردم و راهی جز تاییدش نداشتم اما نتوانستم برایش کاری هم انجام دهم تا این بارِ سنگین از دلم را سبک کنم&#8230;</em></p>
<p><em>_ یادم آمد چقدر من چشم و گوشم بسته بودم که وصالش را ندیده و صدایش را نشنیده بودم&#8230; </em></p>
<p><em> آنجایی که مرا دعوت میکرد <strong>«أُدعُوني أستَجِب لَکُم..»</strong> یا این جمله معروف <strong>«فَٱذکُرُوني أذکُرکُم&#8230;»</strong> چقدر غافل و ناسپاس بودم&#8230; و حالا نگرانم که نکند جزء «<strong>صُمٌ بُکمٌ عُمیٌ&#8230;</strong>» بوده باشم که خسرانی جز این نیست&#8230; </em></p>
<p><em>و همین تلنگری شد تا بار دیگر تکیه گاهم را پیدا کنم و با کلام خودش از شر هر شیطان رانده شده ای به خودش پناه ببرم <strong>«أعُوذُ بالله مِن الشَّیطانِ الرَّجیم». </strong></em></p>
<p><em> </em></p>
<p> </p>
<p> </p>
<p> </p>
<p><em>  </em></p>
<p> </p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/عاشقانه-های-معنوی">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/عاشقانه-های-معنوی#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1530152</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>در حسرت وصال</title>
			<link>https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/در-حسرت-وصال</link>
			<pubDate>13:09:00 +0430 یکشنبه، 30 مرداد 1401</pubDate>			<dc:creator>محرم اسرار</dc:creator>
			<category domain="main">معرفت دینی</category>			<guid isPermaLink="false">1524604@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;sub&gt;«بسم رب الحسین علیه السلام»&lt;/sub&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;sub&gt;این روزها که از هر مأذنه ای صدای «لبیک یا حسین» را میشنوی حال و هوایت عجیب منقلب میشود حتما تو هم مثل من دلت میخواست آن روزی که حسین در کربلا فریاد «هل مِن ناصرٍ ینصرني» سرمیداد، می بودی و «لبیک یاحسین» را با تمام وجودت جواب میدادی&amp;#8230;&lt;/sub&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;sub&gt;گاهی دلم این خواسته را با تردید میخواهد شاید اگر بودم دیر جواب میدادم یا اصلا جواب نمیدادم.. اما یک حسی درونم غوغا میکند که: «مگر می شود حسین تو را ندا دهد و تو او را بی پاسخ بگذاری؟! لطف حسین بر هیچ کسی پوشیده نیست..  » با خودم میگویم لطف حسین بر کسی پوشیده نیست یک نیم نگاه حسین برای آدم شدنم کافیست.. دلم گرم همین نیم گاه حسین است و بس..&lt;/sub&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;sub&gt;ساعتها به پرچم و بیرقهای حسین زل میزنم انگار زیر سایه علم حسین خنکای نسیمی صورتم نوازش میکند بی اختیار قطره اشکی از چشمم جاری میشود از اینکه در حسرت یاری حسین و زیارتش ماندم و پای رفتنم نیست.. و دلخوشم به همین سلامی که از راه دور میسپارم به نسیم تا برساند به آقا و مولایم «السلام علیک یا ابا عبدالله&amp;#8230;»&lt;/sub&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;sub&gt;و بعد از دقایقی انگار نسیمی از سمت شش گوشه حرم مولا حواب سلامم را برگردانده که سرخوش و با خیالی آسوده زندگی میگذارنم&amp;#8230;&lt;/sub&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;sub&gt;باز هم دلتنگ میشوم، با خودم میگویم هیچ چیزی به پای حضور در کنار ضریح شش گوشه حرم  و فاصله بین سقا و سردار که با زمزه های یا حسین میگذرد، نمی رسد&amp;#8230;&lt;/sub&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;sub&gt;خاک پای زائرانت توتیای چشم ما یا حسین❣️&lt;/sub&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: left;&quot;&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/در-حسرت-وصال&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;"><sub>«بسم رب الحسین علیه السلام»</sub></p>
<p style="text-align: right;"><sub>این روزها که از هر مأذنه ای صدای «لبیک یا حسین» را میشنوی حال و هوایت عجیب منقلب میشود حتما تو هم مثل من دلت میخواست آن روزی که حسین در کربلا فریاد «هل مِن ناصرٍ ینصرني» سرمیداد، می بودی و «لبیک یاحسین» را با تمام وجودت جواب میدادی&#8230;</sub></p>
<p style="text-align: right;"><sub>گاهی دلم این خواسته را با تردید میخواهد شاید اگر بودم دیر جواب میدادم یا اصلا جواب نمیدادم.. اما یک حسی درونم غوغا میکند که: «مگر می شود حسین تو را ندا دهد و تو او را بی پاسخ بگذاری؟! لطف حسین بر هیچ کسی پوشیده نیست..  » با خودم میگویم لطف حسین بر کسی پوشیده نیست یک نیم نگاه حسین برای آدم شدنم کافیست.. دلم گرم همین نیم گاه حسین است و بس..</sub></p>
<p style="text-align: justify;"><sub>ساعتها به پرچم و بیرقهای حسین زل میزنم انگار زیر سایه علم حسین خنکای نسیمی صورتم نوازش میکند بی اختیار قطره اشکی از چشمم جاری میشود از اینکه در حسرت یاری حسین و زیارتش ماندم و پای رفتنم نیست.. و دلخوشم به همین سلامی که از راه دور میسپارم به نسیم تا برساند به آقا و مولایم «السلام علیک یا ابا عبدالله&#8230;»</sub></p>
<p style="text-align: right;"><sub>و بعد از دقایقی انگار نسیمی از سمت شش گوشه حرم مولا حواب سلامم را برگردانده که سرخوش و با خیالی آسوده زندگی میگذارنم&#8230;</sub></p>
<p style="text-align: right;"><sub>باز هم دلتنگ میشوم، با خودم میگویم هیچ چیزی به پای حضور در کنار ضریح شش گوشه حرم  و فاصله بین سقا و سردار که با زمزه های یا حسین میگذرد، نمی رسد&#8230;</sub></p>
<p style="text-align: right;"><sub>خاک پای زائرانت توتیای چشم ما یا حسین❣️</sub></p>
<p style="text-align: left;"> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/در-حسرت-وصال">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/در-حسرت-وصال#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1524604</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>«نور فراموش شده»</title>
			<link>https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/نور-فراموش-شده</link>
			<pubDate>07:24:00 +0430 جمعه، 24 تیر 1401</pubDate>			<dc:creator>محرم اسرار</dc:creator>
			<category domain="main">معرفت دینی</category>			<guid isPermaLink="false">1521308@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;«یقین که چشم من این روزها نابیناست&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;sup&gt;وگرنه شمس هم پسِ ابرها پیداست»..&lt;/sup&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;sup&gt; دلم برای خورشیدی تنگ شده که هر روز روشنایی اش تا اندرونی دلم نفوذ دارد اما خار و خاشاک دنیایی چشمانم را گرفته و توان باز کردنش ندارم.. &lt;/sup&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;sup&gt; کاش این خورشید عالم تاب با آن نور هویدایش چنان بسوزاند هر خار و خاشاکی را که خاکسترش هم درمان چشمهای به تاریکی نشسته ای باشد که نور خورشید را انکار میکنند..&lt;/sup&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;sup&gt;  اما اینقدر به نور خورشید عادت کرده ایم که فراموشمان شده خورشیدی هست.. اینقدر از همین نور خورشید بهره برده ابم که فراموشمان شده اگر دستمان به خود خورشید برسد «ید بیضا» میشود.&lt;/sup&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;sup&gt; الهی از ما خواهش و التماسی و از تو نگاهی از سر فضل و رحمت&amp;#8230; میخواهیم از تو « مصباح هدایت» و «صراط مستقیم» تا ما را از هر ظلمتی برهاند و به دریای نورانی معرفتت برساند.. چرا که ما یقین داریم « الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور». &lt;/sup&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;sup&gt; &lt;/sup&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/نور-فراموش-شده&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>«یقین که چشم من این روزها نابیناست</p>
<p><sup>وگرنه شمس هم پسِ ابرها پیداست»..</sup></p>
<p><sup> دلم برای خورشیدی تنگ شده که هر روز روشنایی اش تا اندرونی دلم نفوذ دارد اما خار و خاشاک دنیایی چشمانم را گرفته و توان باز کردنش ندارم.. </sup></p>
<p><sup> کاش این خورشید عالم تاب با آن نور هویدایش چنان بسوزاند هر خار و خاشاکی را که خاکسترش هم درمان چشمهای به تاریکی نشسته ای باشد که نور خورشید را انکار میکنند..</sup></p>
<p><sup>  اما اینقدر به نور خورشید عادت کرده ایم که فراموشمان شده خورشیدی هست.. اینقدر از همین نور خورشید بهره برده ابم که فراموشمان شده اگر دستمان به خود خورشید برسد «ید بیضا» میشود.</sup></p>
<p><sup> الهی از ما خواهش و التماسی و از تو نگاهی از سر فضل و رحمت&#8230; میخواهیم از تو « مصباح هدایت» و «صراط مستقیم» تا ما را از هر ظلمتی برهاند و به دریای نورانی معرفتت برساند.. چرا که ما یقین داریم « الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور». </sup></p>
<p> </p>
<p><sup> </sup></p>
<p> </p>
<p> </p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/نور-فراموش-شده">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/نور-فراموش-شده#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1521308</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>از عاشقانه های من با خدا</title>
			<link>https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/از-عاشقانه-های-من-با-خدا</link>
			<pubDate>17:50:00 +0430 سه شنبه، 21 تیر 1401</pubDate>			<dc:creator>محرم اسرار</dc:creator>
			<category domain="main">معرفت دینی</category>			<guid isPermaLink="false">1521082@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;  وقتی دلم میگیرد از روزگار بی کسی و تنهایی، تنها پناه و تکیه گاه و گوشِ شنوا برای حرفهای دلم خدایی ست که تا عمق وجودم حس میکنم و برایش از ناگفته هایم میگویم، حس میکنم سر به شانه ی خدا گذاشته ام و های هایِ گریه هایم میشنود و دست لطفش سر و صورتم را نوازش میکند و دستانم را دستش میگیرد و چشم در چشم به من امیدواری را هدیه میدهد و در گوشم زمزمه میکند «لا تَقنَطُوا مِن رَحمةِ الله» و این برای منی که بیقرار از تلاطم زندگی هستم، مثل آب روی آتش میماند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;  اما گاهی که در هیاهوی روزگار یادم میرود و باز در تلاطم دنیا سرگردان و متحیر میشوم و فراموش میکنم خدایم چه گفت، کلامی شیرین در گوشم میپیچد که: «لا تَنسَ ذِکر الله» و اینجاست که حرف خدا یادم می آید«ألا بِذِکرِ الله تَطمَئِنُّ القُلُوب» اینجاست که زبانم اعتراف میکند به اینکه تنها نیستم  چرا که خود خدا در گنیجینه معارفش از لسان خوبان فرموده:«&amp;#8230; لا تحزن إن الله معنا&amp;#8230;»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/از-عاشقانه-های-من-با-خدا&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;">  وقتی دلم میگیرد از روزگار بی کسی و تنهایی، تنها پناه و تکیه گاه و گوشِ شنوا برای حرفهای دلم خدایی ست که تا عمق وجودم حس میکنم و برایش از ناگفته هایم میگویم، حس میکنم سر به شانه ی خدا گذاشته ام و های هایِ گریه هایم میشنود و دست لطفش سر و صورتم را نوازش میکند و دستانم را دستش میگیرد و چشم در چشم به من امیدواری را هدیه میدهد و در گوشم زمزمه میکند «لا تَقنَطُوا مِن رَحمةِ الله» و این برای منی که بیقرار از تلاطم زندگی هستم، مثل آب روی آتش میماند.</p>
<p>  اما گاهی که در هیاهوی روزگار یادم میرود و باز در تلاطم دنیا سرگردان و متحیر میشوم و فراموش میکنم خدایم چه گفت، کلامی شیرین در گوشم میپیچد که: «لا تَنسَ ذِکر الله» و اینجاست که حرف خدا یادم می آید«ألا بِذِکرِ الله تَطمَئِنُّ القُلُوب» اینجاست که زبانم اعتراف میکند به اینکه تنها نیستم  چرا که خود خدا در گنیجینه معارفش از لسان خوبان فرموده:«&#8230; لا تحزن إن الله معنا&#8230;»</p>
<p> </p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/از-عاشقانه-های-من-با-خدا">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/از-عاشقانه-های-من-با-خدا#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1521082</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>ناگفته هایی از درون خودم</title>
			<link>https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/ناگفته-هایی-که-از-درون-خودم</link>
			<pubDate>16:12:00 +0430 دوشنبه، 20 تیر 1401</pubDate>			<dc:creator>محرم اسرار</dc:creator>
			<category domain="alt">بدون موضوع</category>
<category domain="main">معرفت دینی</category>			<guid isPermaLink="false">1520960@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;  گاه گاهی دلم گلایه ها دارد از خودم که چرا حرفش نمیشنوم یا اصلا ندیده اش میگیرم؛ دل است گاهی حالش گرفته میشود دست من که نیست.. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;  نمیدانم و اصلا شاید جوابی هم برایش ندارم..  شاید منطق و استدلال زورش از احساس دلم بیشتر است&amp;#8230; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;  کاش میشد بیخیال هر منطقی به حرف دل گوش کرد و تمام احساست را بر سرِ بازارِ زبانت جار میزدی و محکوم به قضاوتهای عقلت نمیشدی&amp;#8230; اما با اینکار عقل تو را مؤاخذه خواهد کرد که چرا گوش به حرفش ندادی.. &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;  چاره ای نیست جز اینکه  وجود دل و عقل،  هر دو را در کنار هم بپذیری و حرف هر دو را به تناسب با هم تلفیق کنی&amp;#8230; بنظرم گاهی دل و گاهی عقل باید از خودشان یک از خودگذشتگی به خرج دهند تا تو راضی تر باشی به اقبال هر کدام از این دو..  &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;  بنظرم همیشه با جنگ عقل و احساس مواجه هستیم و در این جنگی که گاهی نابرابر مینماید یکی باید تسلیم دیگری شود&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;  گاهی دلم میخواهد تمام احساسش فریاد بزنم و گاهی عقلم میخواهد که از تمام استدلالهای جهان برای به کرسی نشاندن حرفش مدد بگیرم..&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;  از خدا میخواهم راهی برای تعادل زندگی بین درگیریهای دلی و عقلی به من نشان دهد&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; و تعبیر امیرالمؤمنین که فرموده «خیر الأمور أوسطها» در این کشمکش دل و عقل را خوب درک نمیکنم &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;  امیدوارم مثل همیشه که راه میانه را خدا به فضل خودش به من بنمایاند که من از کج راهه های افراط و تفریطِ حرفای دل و عقلم به شدت هراسانم&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/ناگفته-هایی-که-از-درون-خودم&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>  گاه گاهی دلم گلایه ها دارد از خودم که چرا حرفش نمیشنوم یا اصلا ندیده اش میگیرم؛ دل است گاهی حالش گرفته میشود دست من که نیست.. </p>
<p>  نمیدانم و اصلا شاید جوابی هم برایش ندارم..  شاید منطق و استدلال زورش از احساس دلم بیشتر است&#8230; </p>
<p>  کاش میشد بیخیال هر منطقی به حرف دل گوش کرد و تمام احساست را بر سرِ بازارِ زبانت جار میزدی و محکوم به قضاوتهای عقلت نمیشدی&#8230; اما با اینکار عقل تو را مؤاخذه خواهد کرد که چرا گوش به حرفش ندادی.. </p>
<p>  چاره ای نیست جز اینکه  وجود دل و عقل،  هر دو را در کنار هم بپذیری و حرف هر دو را به تناسب با هم تلفیق کنی&#8230; بنظرم گاهی دل و گاهی عقل باید از خودشان یک از خودگذشتگی به خرج دهند تا تو راضی تر باشی به اقبال هر کدام از این دو..  </p>
<p>  بنظرم همیشه با جنگ عقل و احساس مواجه هستیم و در این جنگی که گاهی نابرابر مینماید یکی باید تسلیم دیگری شود&#8230;</p>
<p>  گاهی دلم میخواهد تمام احساسش فریاد بزنم و گاهی عقلم میخواهد که از تمام استدلالهای جهان برای به کرسی نشاندن حرفش مدد بگیرم..</p>
<p>  از خدا میخواهم راهی برای تعادل زندگی بین درگیریهای دلی و عقلی به من نشان دهد&#8230;</p>
<p> و تعبیر امیرالمؤمنین که فرموده «خیر الأمور أوسطها» در این کشمکش دل و عقل را خوب درک نمیکنم </p>
<p>  امیدوارم مثل همیشه که راه میانه را خدا به فضل خودش به من بنمایاند که من از کج راهه های افراط و تفریطِ حرفای دل و عقلم به شدت هراسانم&#8230;</p>
<p style="text-align: right;"> </p>
<p> </p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/ناگفته-هایی-که-از-درون-خودم">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/ناگفته-هایی-که-از-درون-خودم#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1520960</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>دستمو محکم بگیر گم نشی...</title>
			<link>https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/نجوای-دل-2</link>
			<pubDate>20:27:00 +0430 یکشنبه، 14 شهریور 1400</pubDate>			<dc:creator>محرم اسرار</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>
<category domain="alt">معرفت دینی</category>			<guid isPermaLink="false">1309005@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;&lt;em&gt;&lt;span style=&quot;background-color: #ffffff;&quot;&gt;  گاه گاهی یادمان میرود کجای زندگی هستیم و درد بدتر اینکه یادمان میرود خدا کجاست؟! با اینکه بارها از قولش خواندیم «هُو مَعَکُم أینما کُنتم&amp;#8230;»&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;em&gt;&lt;span style=&quot;background-color: #ffffff;&quot;&gt;   و‌ چه خوب که خدا از ما یادش نرفته و نمیرود چه خوب به ما یادآور شده « فَاذکُروني أذکُرکم&amp;#8230;» چ&lt;span style=&quot;font-size: 12pt; background-color: #ffffff;&quot;&gt;ه خدای خوبی داریم با اینکه ما گاهی یادش نمیکنیم و فراموشش میکنیم حواسش به ما هست هر لحظه دست ما را گرفته و رها نمیکند ولی ما در شلوغی این دنیای وانفسا دستش را حس نمیکنیم گاهی یادمان نیست دستمان در دست خداست و برای اینکه حواسمان به دست خدا باشد گاهی دستمان را کمی محکمتر میفشارد و ما فقط دردی را حس میکنیم غافل از اینکه خدا میخواهد ما حواسمان به او باشد&amp;#8230;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;em&gt;&lt;span style=&quot;background-color: #ffffff;&quot;&gt;  خدایا در غوغای این دنیا که ما گاه گاهی یادمان به تو نیست کمی دستمان را محکم تر بگیر کمی در گوشمان زمزمه کن زمزمه ی «و أنّ هذا صِراطي مُستقیماً فَاتَّبِعُوه&amp;#8230;» تا دستت را رها نکنیم و در مسیر گم نشویم.&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/نجوای-دل-2&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><em><span style="background-color: #ffffff;">  گاه گاهی یادمان میرود کجای زندگی هستیم و درد بدتر اینکه یادمان میرود خدا کجاست؟! با اینکه بارها از قولش خواندیم «هُو مَعَکُم أینما کُنتم&#8230;»</span></em></p>
<p><em><span style="background-color: #ffffff;">   و‌ چه خوب که خدا از ما یادش نرفته و نمیرود چه خوب به ما یادآور شده « فَاذکُروني أذکُرکم&#8230;» چ<span style="font-size: 12pt; background-color: #ffffff;">ه خدای خوبی داریم با اینکه ما گاهی یادش نمیکنیم و فراموشش میکنیم حواسش به ما هست هر لحظه دست ما را گرفته و رها نمیکند ولی ما در شلوغی این دنیای وانفسا دستش را حس نمیکنیم گاهی یادمان نیست دستمان در دست خداست و برای اینکه حواسمان به دست خدا باشد گاهی دستمان را کمی محکمتر میفشارد و ما فقط دردی را حس میکنیم غافل از اینکه خدا میخواهد ما حواسمان به او باشد&#8230;</span></span></em></p>
<p><em><span style="background-color: #ffffff;">  خدایا در غوغای این دنیا که ما گاه گاهی یادمان به تو نیست کمی دستمان را محکم تر بگیر کمی در گوشمان زمزمه کن زمزمه ی «و أنّ هذا صِراطي مُستقیماً فَاتَّبِعُوه&#8230;» تا دستت را رها نکنیم و در مسیر گم نشویم.</span></em></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/نجوای-دل-2">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/نجوای-دل-2#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1309005</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>همسفر</title>
			<link>https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/همسفر-3</link>
			<pubDate>21:21:00 +0330 جمعه، 28 دی 1397</pubDate>			<dc:creator>محرم اسرار</dc:creator>
			<category domain="main">همسرداری</category>			<guid isPermaLink="false">706448@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;یه نگاهی کردم جای خالی پیدا کنم نزدیکترین صندلی به درب میخواستم نگاهم به خانمی افتاد که نگاهش از من گرفت رو به پنجره اتوبوس کرد نزدیک رفتم گفتم ببخشید کنارتون جای کسی هست؟ با یه نیم نگاه بهم گفت نه. منم بدون معطلی نشستم دقایقی شد که اتوبوس حرکت کرد خیلی خسته بودم دلم میخواست تا رسیدن به مقصد فقط بخوابم اما سکوت سنگین خانم کنار دستم خیلی ذهنم رو درگیر کرد دنبال بهانه ای برای حرف زدن باهاش بودم که نیم رخ صورتش به سمت من با نگاهم گره خورد با یک ته صدایی ناراحت و نگران، چشمش به من نشان داد پرسید چشمم ورم کرده؟ گفتم آره. پرسیدم چی شده؟ وقتی جوابم داد دوباره رو به سمت پنجره اتوبوس شد، ذهنم بیشتر درگیر شد&amp;#8230;  تو ذهنم دلیل برای جواب اون خانم  میتراشیدم حتما غداش سوخته که از دست شوهرش کتک خورده، شاید مواظب بچه هاش  نبوده خطایی انجام دادن، شاید بدون اجازه کاری کرده یا جایی رفته، شاید و شاید&amp;#8230; دقایقی باز هم سکوتی بین من و اون خانم حاکم شد صدای اتوبوس دیگه متوجه نبودم و به این فکر فرو رفتم که چجوری از ناراحتیش میتونم کم کنم تا مقصد یک ساعت و خورده ای زمان بود خیلی بهش سخت میگذشت وقتی اوج ناراحتی هستی هر دقیقه، سالی میگذرد&amp;#8230; دوباره نیم رخ صورتش متوجه من بود انگار فکر میکرد میتونه باهام حرف بزنه. همین نیم نگاهش را به سرعت گرفتم نگاهمون در هم گره خورد منم انگار حس کردم میتونم برای دقایقی سنگ صبورش باشم. با همان نگاه ناراحت و عاجزانه ته صدایی ازش اومد. که میگفت شوهرم  خیلی بداخلاق و بد دهن هست بیست و هفت ساله باهاش کنار اومدم ازش دوتا بچه دارم بهم بد بین هم هست چند سالی هست که به زن برادرم نگاه بد داره میخواد باهاش ارتباط داشته باشه، بنده خدا زن برادرم خیلی زن خوب و محجوبی هست بخاطر اینکه آبروریزی نشه با ما قطع رابطه کرده اما شوهرم دست بردار نیست چندین ساله نگذاشتیم برادرم این موضوع رو متوجه بشه وگرنه تا حالا حسابش رسیده بود&amp;#8230;  امروز الکی با من بحث کرده کتکم زده از خونه بیرونم انداخته بهم گفته هر جا دلت میخواد برو&amp;#8230; خانم اشک چشمش رو با دستمال خشک کرد، بغض گلوش وا شد بیصدا گریه میکرد.. گفتم بچه هاتون چی؟ گفت: بچه ها تو شهر مشغول درس و کار هستن اصلا خونه نمیاین بخاطر اخلاق باباشون منم الان دارم میرم پیش بچه هام.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/همسفر-3&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یه نگاهی کردم جای خالی پیدا کنم نزدیکترین صندلی به درب میخواستم نگاهم به خانمی افتاد که نگاهش از من گرفت رو به پنجره اتوبوس کرد نزدیک رفتم گفتم ببخشید کنارتون جای کسی هست؟ با یه نیم نگاه بهم گفت نه. منم بدون معطلی نشستم دقایقی شد که اتوبوس حرکت کرد خیلی خسته بودم دلم میخواست تا رسیدن به مقصد فقط بخوابم اما سکوت سنگین خانم کنار دستم خیلی ذهنم رو درگیر کرد دنبال بهانه ای برای حرف زدن باهاش بودم که نیم رخ صورتش به سمت من با نگاهم گره خورد با یک ته صدایی ناراحت و نگران، چشمش به من نشان داد پرسید چشمم ورم کرده؟ گفتم آره. پرسیدم چی شده؟ وقتی جوابم داد دوباره رو به سمت پنجره اتوبوس شد، ذهنم بیشتر درگیر شد&#8230;  تو ذهنم دلیل برای جواب اون خانم  میتراشیدم حتما غداش سوخته که از دست شوهرش کتک خورده، شاید مواظب بچه هاش  نبوده خطایی انجام دادن، شاید بدون اجازه کاری کرده یا جایی رفته، شاید و شاید&#8230; دقایقی باز هم سکوتی بین من و اون خانم حاکم شد صدای اتوبوس دیگه متوجه نبودم و به این فکر فرو رفتم که چجوری از ناراحتیش میتونم کم کنم تا مقصد یک ساعت و خورده ای زمان بود خیلی بهش سخت میگذشت وقتی اوج ناراحتی هستی هر دقیقه، سالی میگذرد&#8230; دوباره نیم رخ صورتش متوجه من بود انگار فکر میکرد میتونه باهام حرف بزنه. همین نیم نگاهش را به سرعت گرفتم نگاهمون در هم گره خورد منم انگار حس کردم میتونم برای دقایقی سنگ صبورش باشم. با همان نگاه ناراحت و عاجزانه ته صدایی ازش اومد. که میگفت شوهرم  خیلی بداخلاق و بد دهن هست بیست و هفت ساله باهاش کنار اومدم ازش دوتا بچه دارم بهم بد بین هم هست چند سالی هست که به زن برادرم نگاه بد داره میخواد باهاش ارتباط داشته باشه، بنده خدا زن برادرم خیلی زن خوب و محجوبی هست بخاطر اینکه آبروریزی نشه با ما قطع رابطه کرده اما شوهرم دست بردار نیست چندین ساله نگذاشتیم برادرم این موضوع رو متوجه بشه وگرنه تا حالا حسابش رسیده بود&#8230;  امروز الکی با من بحث کرده کتکم زده از خونه بیرونم انداخته بهم گفته هر جا دلت میخواد برو&#8230; خانم اشک چشمش رو با دستمال خشک کرد، بغض گلوش وا شد بیصدا گریه میکرد.. گفتم بچه هاتون چی؟ گفت: بچه ها تو شهر مشغول درس و کار هستن اصلا خونه نمیاین بخاطر اخلاق باباشون منم الان دارم میرم پیش بچه هام.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/همسفر-3">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/همسفر-3#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://sabooraneh1361.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=706448</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
