
«بِسمِ رَبِّ الشُّهداءِ وَ الصِّدیقین»
🕊به خیال خودم الفبای زندگی را با درس و کتاب در مدرسه به بچههای پاک و معصوم یاد میدادم؛ تصویر قایقی روی دریایِ آبیِ صفحهی کاغذی مرا به صدای موجهای کوچک و آرام بخش ذهن دعوت کرد، جایی که من بودم و بچهها سوار بر قایقی کوچک، در میان دریایی بیکران و آبی رنگ، صدای پرندگانی که کمی بالاتر از آبیِ دریا به پرواز درآمده بودند و در جستجوی چیزی، گاهی شتابان سر به زیر آب دریا میبردند و گاهی بال بال زنان گوشهای از قایق آرام مینشستند انگار که با قایق خیلی وقت بود آشنا بودند..
🕊ناگهان موجی آمد و پرندهای که روی لبهی قایق نشسته بود، زودتر از رسیدن موج به قایق، از روی قایق پرواز کنان به سوی آسمان بلند شد صدای بالهایش مرا از خیالم بیرون کرد…
🕊 پرندهی خیالم روی دیوار همسایه نشست، بسویش دویدم اما دیگر دیر شده بود و او پرواز کنان راهی آسمان شده بود..😔
🕊 و من هنوز قدمی جابجا نشده بودم که خبر آمد از دریا، از ناوِ دنا، از او که در همسایگی ما بود اما نمیشناختمش😔
🕊 مادرش را دیدم آرام مثل دریایِ خیالم…
🕊 از فرزند شهیدش گفت از زمان تولد تا شهادتش… از نورانیتش و شهید گونه بودنش
🕊 از اینکه در بدو تولد نور چهرهاش، عاقبت بخیریاش را نوید داده بود..
🕊 از اینکه در اوج مشغلههای کار و زندگی، پرستاری از پدر و عیادت از مادر و رسیدگی به امور والدین را مهمترین وظیفه برای عاقبت به خیر شدن میدانست..از اینکه عشق شهید به امیرالمؤمنین علی علیه السلام چنان بود که تاریخ زخمی شدن و شهادت شهید همزمان شد با شب ضربت خوردن و شب شهادت حضرت؛ و این نهایت عشق به مولا در نحوهی شهادتش به خوبی نمایان شد.
🕊 از زمانی گفت که در اوج سختیهای جنگ، حتی یک بار از سختی و محدودیتهای شرایطش شکایت نکرد، بلکه همواره شاکر خداوند بود و اهل خانه را به صبر و اسنقامت فرا میخواند..
🕊 گویا هنوز عطر و بوی حضوری، فراتر از آن جسم مادیاش در خانهی پدری به مشام میرسید. «وَ لا تَحسَبَنَّ الذینَ فی سبیلِ اللهِ أمواتاً بَل أحیاءٌ…»
😔و من دیر فهمیدم، درس حقیقی زندگی را هیچوقت نمیتوان در لابلای کتابهای کاغذی به بچه های معصوم دیکته کرد..
😔دیر فهمیدم که در همسایگی ما کسی بود که زندگی را زندگی کرد.
دیر فهمیدم اما فهمیدم و حالا افتخار میکنم که پروازش مرا از خواب و خیال بیرون کرد.
نه تنها من، بلکه یک ایران افتخار میکند که شیرمردانی اینچنینی، زندگی را معنا کردند و نام ایران را سربلند.🌹
#شهدای_ناو_دنا #ناو_دنا
#جنگ_ایران_آمریکا
#شهادت_بچه_ها_ی_مدرسه_ی_میناب
#خبر_مدرسه_ی_میناب
#خلیج_فارس #خلیج_فارس_ایران
#آموزش_تعطیل_نیست
نظر دهید » 
اینقدر دلم ساکت به غم نشسته بود که دلم به حال دلم سوخت از شدت سکوتِ دردناک در تب غمش…
رفتم پای منبر دلم نشستم گفتم دردهایت بگو خودم برای شنیدنش گوش می شوم…
بغضش ترکید و صدای هقهقش بالا رفت. چشمه ای از راز دلم باز شد و روی سکوی گونه ها جاری شد..
_ با خودم گفتم به گمانم این همان است که دلم در تب غمش می سوزد، انگار دلم این نجوا را شنید
هقهقش بیصدا شد و کمی بعد از سکوت گفت: تو چه میدانی که درد عشق چیست؟!
_گفتم چیزهایی از عشق شنیده ام همین مقدار میدانم که عشق زمانی درد دارد که عاشق از معشوق خود دور افتد…
+گفت این همه ی غم عشق نیست..
_گفتم بگو تا من هم بدانم…
+گفت درد آنجایی ست که ندیده عاشق می شوی و گمان میکنی معشوق تو را نمی خواهد و به بارگاهش راهت نمیدهد و هر بار که خواستنش را فریاد میزنی اما اندکی بعد خسته می شوی میروی دنبال زندگیت تا راهی به دل معشوقت بیابی یا بتوانی فراموشش کنی… گاهی اینقدر این چرخه خواستن و خسته شدن را طی میکنی که نا امید می شوی یادت میرود چه چیزی می خواستی…
در همین حوالی ناامیدی، معشوق به تو پیغامی میفرستد ولی تو دیگر آن عاشق نیستی که شور و شوقی داشته باشی، و اصلا دیگر توان رفتن و خواستنش را نداری، اما معشوق تو را شرمنده می کند با پای خودش می آید و دست دلت را می گیرد با خودش می برد و هدیه ای به تو می دهد از جنس نور و تو تا ابد نمی توانی جبران کنی… برای همیشه شرمنده اینچنین معشوقی می شوی.. و از اینهمه شوق وصف نشدنی از محبتش باید تا ابد چشمه های جاری بر سکوی گونه هایت جریان داشته باشد… این چشمه های جاری را کسی درک نمیکند نمیداند در کدام لحظه اینها از سر شوق می آیند و کدامین لحظه از سر شرمندگی و ناتوانی جبران محبتهای معشوق…
_ کمی به فکر فرو رفتم و تصدیق کردم و راهی جز تاییدش نداشتم اما نتوانستم برایش کاری هم انجام دهم تا این بارِ سنگین از دلم را سبک کنم…
_ یادم آمد چقدر من چشم و گوشم بسته بودم که وصالش را ندیده و صدایش را نشنیده بودم…
آنجایی که مرا دعوت میکرد «أُدعُوني أستَجِب لَکُم..» یا این جمله معروف «فَٱذکُرُوني أذکُرکُم…» چقدر غافل و ناسپاس بودم… و حالا نگرانم که نکند جزء «صُمٌ بُکمٌ عُمیٌ…» بوده باشم که خسرانی جز این نیست…
و همین تلنگری شد تا بار دیگر تکیه گاهم را پیدا کنم و با کلام خودش از شر هر شیطان رانده شده ای به خودش پناه ببرم «أعُوذُ بالله مِن الشَّیطانِ الرَّجیم».
نظر دهید » 
«بسم رب الحسین علیه السلام»
این روزها که از هر مأذنه ای صدای «لبیک یا حسین» را میشنوی حال و هوایت عجیب منقلب میشود حتما تو هم مثل من دلت میخواست آن روزی که حسین در کربلا فریاد «هل مِن ناصرٍ ینصرني» سرمیداد، می بودی و «لبیک یاحسین» را با تمام وجودت جواب میدادی…
گاهی دلم این خواسته را با تردید میخواهد شاید اگر بودم دیر جواب میدادم یا اصلا جواب نمیدادم.. اما یک حسی درونم غوغا میکند که: «مگر می شود حسین تو را ندا دهد و تو او را بی پاسخ بگذاری؟! لطف حسین بر هیچ کسی پوشیده نیست.. » با خودم میگویم لطف حسین بر کسی پوشیده نیست یک نیم نگاه حسین برای آدم شدنم کافیست.. دلم گرم همین نیم گاه حسین است و بس..
ساعتها به پرچم و بیرقهای حسین زل میزنم انگار زیر سایه علم حسین خنکای نسیمی صورتم نوازش میکند بی اختیار قطره اشکی از چشمم جاری میشود از اینکه در حسرت یاری حسین و زیارتش ماندم و پای رفتنم نیست.. و دلخوشم به همین سلامی که از راه دور میسپارم به نسیم تا برساند به آقا و مولایم «السلام علیک یا ابا عبدالله…»
و بعد از دقایقی انگار نسیمی از سمت شش گوشه حرم مولا حواب سلامم را برگردانده که سرخوش و با خیالی آسوده زندگی میگذارنم…
باز هم دلتنگ میشوم، با خودم میگویم هیچ چیزی به پای حضور در کنار ضریح شش گوشه حرم و فاصله بین سقا و سردار که با زمزه های یا حسین میگذرد، نمی رسد…
خاک پای زائرانت توتیای چشم ما یا حسین❣️
نظر دهید » 
«یقین که چشم من این روزها نابیناست
وگرنه شمس هم پسِ ابرها پیداست»..
دلم برای خورشیدی تنگ شده که هر روز روشنایی اش تا اندرونی دلم نفوذ دارد اما خار و خاشاک دنیایی چشمانم را گرفته و توان باز کردنش ندارم..
کاش این خورشید عالم تاب با آن نور هویدایش چنان بسوزاند هر خار و خاشاکی را که خاکسترش هم درمان چشمهای به تاریکی نشسته ای باشد که نور خورشید را انکار میکنند..
اما اینقدر به نور خورشید عادت کرده ایم که فراموشمان شده خورشیدی هست.. اینقدر از همین نور خورشید بهره برده ابم که فراموشمان شده اگر دستمان به خود خورشید برسد «ید بیضا» میشود.
الهی از ما خواهش و التماسی و از تو نگاهی از سر فضل و رحمت… میخواهیم از تو « مصباح هدایت» و «صراط مستقیم» تا ما را از هر ظلمتی برهاند و به دریای نورانی معرفتت برساند.. چرا که ما یقین داریم « الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور».
نظر دهید » 
وقتی دلم میگیرد از روزگار بی کسی و تنهایی، تنها پناه و تکیه گاه و گوشِ شنوا برای حرفهای دلم خدایی ست که تا عمق وجودم حس میکنم و برایش از ناگفته هایم میگویم، حس میکنم سر به شانه ی خدا گذاشته ام و های هایِ گریه هایم میشنود و دست لطفش سر و صورتم را نوازش میکند و دستانم را دستش میگیرد و چشم در چشم به من امیدواری را هدیه میدهد و در گوشم زمزمه میکند «لا تَقنَطُوا مِن رَحمةِ الله» و این برای منی که بیقرار از تلاطم زندگی هستم، مثل آب روی آتش میماند.
اما گاهی که در هیاهوی روزگار یادم میرود و باز در تلاطم دنیا سرگردان و متحیر میشوم و فراموش میکنم خدایم چه گفت، کلامی شیرین در گوشم میپیچد که: «لا تَنسَ ذِکر الله» و اینجاست که حرف خدا یادم می آید«ألا بِذِکرِ الله تَطمَئِنُّ القُلُوب» اینجاست که زبانم اعتراف میکند به اینکه تنها نیستم چرا که خود خدا در گنیجینه معارفش از لسان خوبان فرموده:«… لا تحزن إن الله معنا…»
نظر دهید »